بالاخره همه چیز تموم میشه، حتی این وبلاگ...
الان یک سالی هست که ازعمرش میگذره، تا وسطاش خیلی خاطره داشتم باهاش، بالاخره تجربه ی جدیدی بود برام..
از وقتی اومدم کانادا، کلی عوض شدم.. اخلاقم، رفتارم، کارهایی که میکردم و از همه مهمتر اهداف و انگیزه هام...
یادمه ترم یک خیلی شور و شوق بیشتری داشتم، خیلی از کارام با برنامه بود و از این بابت خوشحال بودم، اینکه دارم به ابعاد مختلف زندگیم میرسم، درس، ورزش، تفریح، کارهای مختلف دیگه...
ولی خب، زندگی نساخت باهام، یا من نتونستم باهاش بسازم، درگیره چیزای مختلف شدم، پوکر، انیمیشن، تراوین، ....همه و همه به یه دلیل، مشغول شدن ذهنم و فرار از فکر کردن و پذیرفتن یه سری واقعیات... این چیزا که گفتم همه تا مدت نسبتا زیادی تمام وقتم رو پاشون میذاشتم اوایل، فقط برا فرار، ولی اواخر به خاطر اعتیاد بهشون...
تقریبا اکثر اوقات که متنی رو مذاشتم از دلم بود، یعنی موقعی که می نوشتم کلی برا چیزی که می نویسم ارزش قایل میشدم، همه ی متنهام رو اول تو یه داک (حتی این یکی) می نوشتم که هم فونتش بهتر باشه و هم ایراداش رو بعد از بازخونی بگیرم، بعد وارد وبلاگ می کردم...
پست هام رو بعضی هاشون رو برا افراد مختلف می نوشتم که بخونن، بفهمن چه حسی دارم و ...
بعضی وقتها که دنبال می کردم کی میاد می خونه و کی نمیاد، ناراحت میشدم از اینکه هیچ کی نیومده، اونایی که برا دل ِ خودم بود مهم نیست، ولی یه چیزایی رو برا بقیه هم می نوشتم، به خصوص برا یه عده... ولی اون عده هیچ وقت نشد تشویقی داشته باشند یا تعریفی.. البته نا گفته نماند که عده ی بودند که همیشه سعی می کردن پست های من رو دنبال کنند، که ازشون به خاطر دنبال کردن این وبلاگ واقعا ممنونم..
این آخرا هی به خودم گفتم بیام بنویسم، دوباره با شور و شوق، برات مهم نباشه که می خونن یا نه، تو برا خودت مینویسی، ولی هر بار دست و دلم نرفت..البته باید هم حق داد که همچین وبلاگ قابل تعریفی نیست که بخوان دنبال کنن ولی خود همه ی آدم ها متعلقاتشون براشون با ارزشه (خاله سوسکه که قربون دست و پای بچش میره !)
ولی خب تجربه شد برام، منی که در تمام عمرم از نوشتن و نویسندگی بیزار بودم، یهو بدجور به این وبلاگ وابسته شدم، مرتب بهش سر میزدم، می نوشتم، نوشته های همه رو دنبال می کردم...
سرتون رو درد نیارم، الان اومدم اینجا درباره ی یه سری چیز ِ جدید بنویسم باز هم نشد، دیدم دلم نمیره دیگه اینجا بنویسم، برا همین تصمیم گرفتم که یه وبلاگ جدید بسازم، و از این به بعد، با تجربیات جدید برم اونجا شروع کنم به نوشتن، و من ِ درونم رو با خاطرات خوب و بدش، و با انتظارات برآورده شده یا نشدش، بذارم اینجا بمونه و یادگاری بشه برا خودم، برا کسی که یک سال از عمرش در اینجا گذشت، یک سالی که نمی دونم چی شد که به اندازه ی سالها تغییر روش اثر داشت...
هر چیزی یه عمری داره دیگه، موقعی که این رو ساختم یه سری دلایل داشت که الان حس می کنم دیگه اون دلایل نیستند، پس این وبلاگ هم با خاطراتش بمونه بهتره...
ولی حتما در وبلاگ جدید، با تجربیات بیشتر و انگیزه متفاوت خواهم نوشت به طور مرتب، شاید وبلاگ نویس خوبی شدم در جدیده، لااقل با این تغییراتی که در زندگیم شکل گرفته، شاید ابعاد جدیدی هم در من به وجود بیاد...
"من ِ درونم، تو رو میسپارم به دست خاطره..."
این هم آدرس جدید وبلاگم، دوستانی که این رو دنبال می کردن، یا می خوان بکنند، خوشحال میشم که از این به بعد وبلاگ جدید رو دنبال کنند و کمکم باشند برای بهتر شدنش
