Sunday, August 16, 2009

و پایان این وبلاگ

بالاخره همه چیز تموم میشه، حتی این وبلاگ...

الان یک سالی هست که ازعمرش میگذره، تا وسطاش خیلی خاطره داشتم باهاش، بالاخره تجربه ی جدیدی بود برام..

از وقتی اومدم کانادا، کلی عوض شدم.. اخلاقم، رفتارم، کارهایی که میکردم و از همه مهمتر اهداف و انگیزه هام...

یادمه ترم یک خیلی شور و شوق بیشتری داشتم، خیلی از کارام با برنامه بود و از این بابت خوشحال بودم، اینکه دارم به ابعاد مختلف زندگیم میرسم، درس، ورزش، تفریح، کارهای مختلف دیگه...

ولی خب، زندگی نساخت باهام، یا من نتونستم باهاش بسازم، درگیره چیزای مختلف شدم، پوکر، انیمیشن، تراوین، ....همه و همه به یه دلیل، مشغول شدن ذهنم و فرار از فکر کردن و پذیرفتن یه سری واقعیات... این چیزا که گفتم همه تا مدت نسبتا زیادی تمام وقتم رو پاشون میذاشتم اوایل، فقط برا فرار، ولی اواخر به خاطر اعتیاد بهشون...

تقریبا اکثر اوقات که متنی رو مذاشتم از دلم بود، یعنی موقعی که می نوشتم کلی برا چیزی که می نویسم ارزش قایل میشدم، همه ی متنهام رو اول تو یه داک (حتی این یکی) می نوشتم که هم فونتش بهتر باشه و هم ایراداش رو بعد از بازخونی بگیرم، بعد وارد وبلاگ می کردم...

پست هام رو بعضی هاشون رو برا افراد مختلف می نوشتم که بخونن، بفهمن چه حسی دارم و ...

بعضی وقتها که دنبال می کردم کی میاد می خونه و کی نمیاد، ناراحت میشدم از اینکه هیچ کی نیومده، اونایی که برا دل ِ خودم بود مهم نیست، ولی یه چیزایی رو برا بقیه هم می نوشتم، به خصوص برا یه عده... ولی اون عده هیچ وقت نشد تشویقی داشته باشند یا تعریفی.. البته نا گفته نماند که عده ی بودند که همیشه سعی می کردن پست های من رو دنبال کنند، که ازشون به خاطر دنبال کردن این وبلاگ واقعا ممنونم..

این آخرا هی به خودم گفتم بیام بنویسم، دوباره با شور و شوق، برات مهم نباشه که می خونن یا نه، تو برا خودت مینویسی، ولی هر بار دست و دلم نرفت..البته باید هم حق داد که همچین وبلاگ قابل تعریفی نیست که بخوان دنبال کنن ولی خود همه ی آدم ها متعلقاتشون براشون با ارزشه (خاله سوسکه که قربون دست و پای بچش میره !)

ولی خب تجربه شد برام، منی که در تمام عمرم از نوشتن و نویسندگی بیزار بودم، یهو بدجور به این وبلاگ وابسته شدم، مرتب بهش سر میزدم، می نوشتم، نوشته های همه رو دنبال می کردم...

سرتون رو درد نیارم، الان اومدم اینجا درباره ی یه سری چیز ِ جدید بنویسم باز هم نشد، دیدم دلم نمیره دیگه اینجا بنویسم، برا همین تصمیم گرفتم که یه وبلاگ جدید بسازم، و از این به بعد، با تجربیات جدید برم اونجا شروع کنم به نوشتن، و من ِ درونم رو با خاطرات خوب و بدش، و با انتظارات برآورده شده یا نشدش، بذارم اینجا بمونه و یادگاری بشه برا خودم، برا کسی که یک سال از عمرش در اینجا گذشت، یک سالی که نمی دونم چی شد که به اندازه ی سالها تغییر روش اثر داشت...

هر چیزی یه عمری داره دیگه، موقعی که این رو ساختم یه سری دلایل داشت که الان حس می کنم دیگه اون دلایل نیستند، پس این وبلاگ هم با خاطراتش بمونه بهتره...

ولی حتما در وبلاگ جدید، با تجربیات بیشتر و انگیزه متفاوت خواهم نوشت به طور مرتب، شاید وبلاگ نویس خوبی شدم در جدیده، لااقل با این تغییراتی که در زندگیم شکل گرفته، شاید ابعاد جدیدی هم در من به وجود بیاد...

"من ِ درونم، تو رو میسپارم به دست خاطره..."

این هم آدرس جدید وبلاگم، دوستانی که این رو دنبال می کردن، یا می خوان بکنند، خوشحال میشم که از این به بعد وبلاگ جدید رو دنبال کنند و کمکم باشند برای بهتر شدنش

http://jaan-e-shirin.blogspot.com

Thursday, July 23, 2009

پایان همه چیز

چه زیباست تمام شدن مشکلات... چه زیباست تمام شدن دل تنگی ها... چه زیباست تمام شدن نامردی ها... چه زیباست تمام شدن دل شکستن ها...
چه زیباست پایان همه چیز...

Tuesday, July 21, 2009

!زندگی شاید همین باشد... نه، زندگی حتما همین است

در پس دل تنگی ها و حال و هوای خاصی که این روزا (که البته دیگه واژه ی روز براش کمه، شاید هفته ها، شایدم ماه ها) در من وجود داره، تو لب جدیدی که فکر کنم فقط متعلق به استادم هست نشستم. اینجا خیلی کوچیک ِ ... فقط هم خودم توش هستم، در رو هم بستم که کسی خلوت تنهایی رو یه وقت به هم نزنه، هر چند دو سه تا دوستی که خوبه که لااقل هستند، از سر محبت هم شده، هر از چندگاهی میان یه سری میزنند.

امروز صبح یه اتفاق خوب افتاد، اینکه سعید آنلاین شد، و برا اولین بار بعد این یه سال با وب کم من رو دید، مامان هم ظاهرا کنارش بود و تا منو دیده زده زیر گریه، ولی نامردا اونا که وب کم ندارند من ببنمشون...

الان اصلا روحیه و حال و حوصله ی خوبی ندارم، نمی دونم چمه، ولی امروز دیگه خیلی اوضام به هم ریخته... دوای این حالمم شده، دود و چای و بعضا هنگام ِ تنهایی الکل... ولی مامان، یه خبر خوب داد امروز بهم، داره توتون هایی که برای پیپم خریده رو فردا واسم می فرسته.. چه مامان خوبی دارم، شاید بهترین رو دارم...!

یاد یه تیکه شعری افتادم که انگار الان قشنگ وصف الحال ِ من هست، وقتی یاد ِ این شعر افتادم، سریع اومدم تو اینترنت دنبالش گشتم که یه وقت یه تیکش رو به اشتباه ننویسم اینجا...

انگار که اخوان این شعر رو فقط برای من سروده:

"هی فلانی زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده کوچک
آن هم از دوست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد
آه ...... آه ......... اما
او چرا این را نمیداند که در اینجا
من دلم تنگ است . یک ذره است؟
.....
هم آدم است ای داد برمن داد
ای فغان ! فریاد!
من نمیدانم چرا دلدار من این را نمی داند؟
که من من بیچاره هم در سینه دل دارم
که دل منهم دل است آخر؟
سنگ و آهن نیست
او چرا اینقدر از من غافل است آخر
آه ......آه ....... ای کاش
گاه گاهی .........
کاشکی .... اما ... رها کن . هیچ
حسب حال من این است شکایت نیست .
هر حکایت دارد آغازی وانجامی"

پ.ن: زندگی حتما همین است !

Monday, July 20, 2009

ندیدن، نشنیدن، نگفتن... ولی حس کردن

نمی بینمت، نمی شنومت، نمی گویمت، ولی حست می کنم... بیشتر از هر کس و هر چیز دیگری...

با تمام وجود حس می کنمت... ولی این وسط یه فرقی هست. تو گفتن، شنیدن، دیدن، معمولا دو طرف این حس ها رو درک می کنند یا لا اقل حس می کنند، ولی تو حس کردنم، تو نمی فهمی که حست می کنم. بدترش اینه که حتی ممکن ِ پیش خودت فکر کنی که اصلا حست نمی کنم...

ولی حس من، حس حس کردنم، حس کردنت زیباست، زیبا تر از هر تملق دیگری... هر گفتن دیگری، هر شنیدن دیگری...

ولی از دیدنت نمی دونم زیباتر ِ یا نه... می دونی، دیدنت یه حس دیگه داره، با گفتن و شنیدن فرق داره...

اونجا هم دارم یه مدل دیگه حست می کنم... حسی که خیلی وقته نکردم.

دیشب سعید بهم میل زد، کنکورش رو داده، بزرگترین آرزوم اینه که رتبه ی یک رقمی کنکور بشه، هفته ی دیگه نتایج میاد.

عکسی بهم دار... از خودش و مادرم... یک سالی بود که چهره ی زیباش رو ندیده بودم، تا دیدم، در اوج خستگی و شب بود، بی اختیار گریم گرفت.

خیلی ها هستند که دلم، برای دیدنشون، و برای حس کردنشون، بی تابه... از دوستانم، از کسانی که خاطرات، و زندگی من رو تشکیل دادن و البته امیدم رو برای زندگی... نیاز به اسم آوردن نیست، چون میدونم اون ها هم دارن حس می کنند من رو...

آیا تو هم من رو حس می کنی؟ آیا همون طور که حس می کردی و می دیدی، هنوز حس می کنی و میبینی؟

من هنوز همون امیرم، با تغییرات کوچک و بزرگ زیاد... ولی منِ درون امیر، همیشه همونه...

پ.ن: بخشاییش دیگه شخصی شد، نتونستم ننویسم... وقتی تو آفیست بشینی، و داریوش گوش کنی، و یاد گذشته ها کنی، همین میشه دیگه...

Thursday, July 16, 2009

شروعی دوباره

فکر کنم یک ماهی میشه که نه به این وبلاگ جدی سر زدم، نه به خودم، نه به ....
این حوادث اخیر در ایران بدجور به درگیری هام اضافه کرد، الان نشستم مطالب وبلاگ اخیر دوستان رو خوندن، دیدم اونا هم مثل قبل چیز خاصی ننوشتن...
باید شروعی دوباره داشت... مثل حرکت مردمیمون که می تونه شروعی دوباره به حساب بیاد.
من که با خودم تصمیمات مهمی در مورد زندگیم گرفتم، یه جور تحول، یه جور بزرگتر شدن... شاید یکی بگه پسر جان، حالا تحول یه چیزی، ولی بزرگتر شدن که دست تو نیست که بخوای... در جواب بگم، که خب من نخواستم، طی یه سری افکار و مباحث و این حرفا الان حس می کنم یه لایه بزگتر شدم... مردونه تر
بریم ببینیم چی میشه...
پ.ن: راستی از این به بعد مثل قدیم وبلاگ نوشتن و این حرفام رو دوباره ادامه میدم... این دفعه دیگه از من ِ درون راحت تر می تونم بگم، بدون نگرانی و ترس از بقیه... دیگه اگه این تحولات و بزرگ شدنش رو ادعاش رو دارم، در عمل هم باید نشون بدم دیگه
پ.ن2: راستی با اجازتون دو تا از مطالب وبلاگ رو که این اواخر نوشته بودم پاک کردم. گفتم نباشه بهتره

Monday, June 29, 2009

You are my president...


Dear Mir Hossein, You are my president...
You are my leader. I deeply believe in you.

I don't care what others say, you are a great, loyal, peaceful, and outstanding in my mind.

I'm Iranian, and I was proud to be so, now I'm more ...

Saturday, June 20, 2009

آیا شعور سیاسی ما ایرانی ها، همدلی و اتحاد و هم نوایی ما، در اصل بالا رفته و یا بیدار شده؟

در این چند روز که مردم ما طالب گرفتن حق به ناحق ضایع شدشون، هستند و با توجه به سخنرانی روز جمعه، برخورد عوامل بسیج و یا سپاه و از همه بدتر لباس شخصی ها، شاید حقوق فراتری را که در طی سالیان دراز از اون ها گرفته شده و به جاش، ظلم و ستم بهشون ارزانی داده شده، تامل به یکسری مسائل خیلی به نظرم مهم هست، اون هم هم نوایی و یکدلی ملت ما و درکشون از حرف ها و اتفاقات پیرامون هست.

ما کی سراغ داشتیم که مردم ِ ما در این سال های اخیر اینطور با هم و با یکصدا فریاد بزنند، دست هم رو برای کمک هم بگیرند، با دیدن خون برادر یا خواهرشون از اعماق وجودشون فریاد اعتراض آمیز خودشون رو بر آرند، در خونه های خودشون رو برای یاری دادن به هموطنشون از مزدور ها باز بگذارند حتی به قیمت ضرر دیدن مال و اموال خودشون...

و یا در بالاترین، یک همنوایی زیبا رو در این چند روز به شخص ِ مشاهده کردم، همه با هم با دیدن اولین مطلب و بیانیه، خبر، فیلم و یا عکس مهم، بدون در نظر گرفتن تکراری بودن، مسابقه دادن، یا مساله ی امتیاز، به نوعی برای خبر رساندن به برادر یا خواهر خودشون و یا جهان، اون ها رو در بالاترین درج می کنند. یا عده ای مقالات پزشکی انگلیسی زبان رو ترجمه می کنند که بقیه رو آگاه کنند. و یا در فیس بوک هم به همین طریق... خیلی ها که نمی تونن در کنار مردم باشند، تا پاسی از شب بیدارن که نگذارند اتفاقات و جفایی که به ملت وارد میشه مبادا از صحنه ی تاریخ محو شه و یا دست بقیه نیفته..

در اکثر نقاط دنیا ایرانی ها صدای اعتراض خودشون رو بلند کردند، همه با هم.. حق خودشون و هم وطنشون رو می طلبند.

هم گریه می کنم به حال اون عزیزانم که خون دارند میدن و یا ضربه می خورند و هم خوشحالم از ایرانی بودنم و دیدن این هم نوایی مردمم...

نه شعور ما ایرانی ها، همدلیمون چیزی نیست که کم بوده باشه که بالا رفته باشه، بلکه این یک فریاد و همدلی به زور خفه شده ای در درون ملت ماست که دیگه نتونست تاب تحمل خفقان رو بیاره و به یکباره بیدار شده...

Thursday, June 11, 2009

گنبد مینا

ز کوی یار می اید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مددخواهی چراغ دل بر افروزی
چو گل گر خورده ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را زیانها داد سودای زر اندوزی
چو امکان خلود ایدل در این فیروزه ایوان نیست
مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست!
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی؟
به عجب علم نتوان شد زاسباب طرب محروم
بیا ساقی که جاهد را عنا تر میرسد روزی
طریق کام جستن چیست کام خود رها کردن
کلاه سروری انست کزاین ترک بردوزی

جداشد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
که حکم اسمان این است اگر سازی اگر سوزی
به بستان رو که از بلبل حدیث عشق گیری یاد
به مجلس ای که از حافظ سخن گفتن بیاموزی

گنبد مینا با صدای شجریان

Sunday, June 7, 2009

... و اما پس از هفته ها تب انتخاباتی بالاخره

"و اما پس از هفته ها تب انتخاباتی و انتظار بالاخره رئیس جمهور ِ مردمی، محبوب، با شعور،و فهیم ایرانی با رای اکثریت مردم جناب (دکتر، مهندس، حجت السلام، سرلشگر) .... به ریاست جمهوری، جمهوری اسلامی ایران برگزیده شدند و زمام اختیار کشور رو برای 4 سال ِ دیگر به دست گرفتند..."

خیلی هامون منتظریم که ببینیم این "سه نقطه " چی میشه، ولی یک سوال، واقعا چقدر برای ما تفاوت ایجاد خواهد کرد؟

چقدر مردم گرسنه، از گرسنگی در خواهند آمد؟ چند درصد دانشجویان پر حرارت خواهان اظهار نظر، فرصت بیان نظرات پیدا خواهند کرد؟ چند درصد از تولیدی های کشور، نه تنها از ورشکستگی در خواهند اومد، بلکه به تولید چند درصد بیشتر میرسند؟ و ....

مطمئنا هر سه نقطه (شایدم 4 5 نقطه ای) که جای اون قرار بگیره، فکر کنم نمی خوایم که دکتر قبلش بیاد... نه به خاطر دکتر بودن یا ساده زیست بودنش، بلکه به دلیل ِ نادیده گرفتن ِ من یا بعضی از ما ها (نگفتم همه ی ما، شاید بعضی ها بگن از خودت حرف بزن)

یک تحلیل نظری از انتخابات در مورد خوبی ها و بدی های دو کاندیدای مهندس و حجت السلام نوشته بودم، تقریبا هر از چند گاهی بعد از دیدن مناظره ها و پیگیری خبرها کاملترش می کردم که اینجا بذارم، ولی الان که تقریبا تکمیل شده، از این فکر صرف نظر کردم...(خیلی براش زحمت کشیدم، تقریبا تمام اخبار رو دنبال میکردم)

یه چیزی خیلی ناراحتم کرد، و اون اینکه همچنان ما باید در دنیای کوچک خودمون باقی بمونیم...

وقتی دعواها و نزاع های بین بعضی از طرفداران این دو گروه رو دیدم که چقدر ناشیانه هدف اصلی مبنی بر پیروزی قشر اکثریت بر اقلیت رو فراموش کرده، و هدفشون شده تخریب طرف مقابل، یه جورایی دوباره مثل 4 سال قبل به این حس رسیدم، برای این مردم اون چند نقطه فرقی نمی کنه، چون اون هدف اصلی رو متوجه نیستند... این مردم هم فقط دنبال به کرسی نشوندن نظرات بعضا خام خود هستند، همین...

فقط از یک چیز همچنان مطمئنم، و اون هم حس بسیار بدی است که بعد از شنیدن دروغ ها و ریاکاری و عوام فریبی اون کاندیداست که همچنان ملت ایران رو نفهم فرض کرده و یا شاید تحت اختیار، که در هر جملش از ملت ایران استفاده می کنه. مگه من جزء ملت ایران به حساب نمیام؟ چرا از جانب من حرف میزنید؟

امیدوارم اگر مهندس رئیس جمهور میشه، اون نیمه ی پنهانش که تا اینجا ندیدیم، بروز پیدا نکنه، و اگه حجت السلام میشه، تشنگی قدرت و پیری، سیراب و خستش نکنه...

شاید باید به امید یک تغییر سبز بود...

پ.ن1: با استفاده از اون 4 صفت (اسم اصلیش در دستور زبان یادم نیومد، فکر کنم شاخص یا همچین چیزی بود) در اون جملات خیلی از خودم خوشم اومد..

پ.ن2: در این چند روز سعی کردم، با پست اون سه کلیپ و عکس یه جواریی در این تب و تاب انتخاباتی شرکت داشته باشم، و البته بدون موضع گیری خاص

Thursday, June 4, 2009

هر جا که می خواهد باشد... من برای ایران رای میدهم

... کلیپی شورانگیز از ایرانیان مقیم داخل و خارج از کشور